مستانه
سالها پیش در عالم کودکی به دو اتفاق کاملا متضاد خو کرده بودم . نخست آنکه مردی که باغبان و متولی فضای سبز میدان اصلی شهر بود . ضمن آنکه الکن بودو حالتی از جنون نیز داشت پس از آنکه از طرف جوانان و کودکان مورد آزار قرار می گرفت. نعره هایش بخصوص شبا هنگام فضای کوچه ما را می انباشت و برای من مترادف اندوه و اضطراب بود. و دیگری مردی بود که ظاهرا در راه برگشت از میخانه بود. صدایی آسمانی و ششدانگ داشت و همیشه اواخر شب صدای گرم و مستانه اش در حال خواندن ترانه ای از گلپایگانی سکوت شب را می شکست و همیشه هم یک ترانه را می خواند<< میدونی که هر شب این دیوونه تو / مست مست میاد بیرون از خونه تو>> که برای من مترادف رویا و آرامش بود. سالها از آن زمان میگذرد. در این سالها نعره های اندوه و اضطراب بسیار شنیده ام اما دیگر هیچ صدای مستانه و آرام بخشی به گیرایی آن صدا در تن آن کوچه و کو چه های ذهن من طنین نینداخت .
