آینه ای دربرابرم میگذارم/ با چشمانی بسته / ذهنم را رها می کنم در موج او/در پی خویشتن/ سیاهی مطلق است /رنگینکی میشکفد در این سیاهی/ همچون انفجار آفرینش/
چشمهایم را میگشایم // غریبه ای مرا می نگرد/چشمانی در خلاء/ چرا که این او نیست/ چرا که من نیستم / رد پای آشنایی نیست/ یا شرری
چشمانی که به شوق نگاهی پاینده بود/ یا به لرزش دلی پایدار/ چرا چنین کاسبکارانه مینگرد/
چه رفته است بر او/ چه مانده است برجا/ از آن شررها/ سوداها/ نغمه ها.....
دستهای ادراکم را به پیشانی میگذارم/و می پرسم/ چشمهایم کو؟
+ نوشته شده در ساعت
1 AM  توسط قائمی
|
و آنــان تـا در خود بـاز نـگــریستنــد
بـه جـز بـاد بـه کـف انـدر هیـچ نبـود
بـه جـز بـاد و
بـه جـز خـون خـویشتـن
شاملــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
پ.ن: کجاست لحظه های در خود باز نگریستن !
+ نوشته شده در ساعت
0 AM  توسط قائمی
|
دریایی را پشت سر نهادیم
که ماهیان سترگش
در راز قطره ای شبنم فرو مانده بودند
جنگلی را
که درختان تناورش
ریشه در خواب داشتند
کوهی را
که زیباترین سنگهایش
بر دوش بردگان بود
معابدی را
که دستان پیام آورانش
رسالت را به دریوزگی نشسته بودند
دریاها، جنگلها، کوهها
همزاد آفرینش بودند
و عشق
شایسته ترین فریب آفرینش
+ نوشته شده در ساعت
0 AM  توسط قائمی
|
چشمه ساری در دل و
آبشاری در کف
آفتابی در نگاه و
فرشته یی در پیراهن
از انسانی که تویی
قصه ها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
شعر: شامــــــــــــــــلو
عکس: حجت سپهوند fanoosphoto
+ نوشته شده در ساعت
1 AM  توسط قائمی
|