تبليغاتX
باغ آینه

باغ آینه

آینه های رودررو افکار رودررو

دوم مرداد- سالمرگ شاملو

بامداد، کودکی زاده شده بود. که قطعنامه صادر می کرد.هول و هراسش همه گفتن بودو گفتن،

به شوقی کودکانه. قطعنامه ای برای زندان شعر/با زنجیرها ی گرانش/ زنجیر الفاظ/ زنجیر قوافی/


کودکی چنین، در هوایی تازه، در میان آلاچیق های ترکمن ، زخم قلب آبایی را می شست و

زیر پنجره در کنار درخت یاس پیر، مرگ وارتان را زمزمه می کرد. تا غم عموهایش را ، نه به خاطر

همه انسانها/ به خاطر نوزاد دشمنش شاید/ فراموش کند.


در میان باغ آینه ایستاده بود. و بانوی پر غرور باران را می دید/در آستانه نیلو فرها/ که از سفر

دشوار آسمان باز می آمد/ و چون آینه را اندیشید. آیدا در آن نشسته بود. و می خندید که ،

در فراسوی پیکر هایمان/ با من وعده دیداری بده/


آیدا، درخت و خنجر و خاطره، را در بغل داشت. که وانهاد و دردی مشترک را آواز کرد. چرا که

صدای ققنوسی در باران را شنیده بود.که می خواند.خدای را / مسجد من کجاست/ ای نا خدای من/

خسته از سفر، خسته از شک، خسته ازیقین،در پی تکیه گاهی، جریان باد را پذیر فتن/ و عشق را/

که خواهر مرگ است/


آنگاه چو ابراهیم در آتش شدو تکرار کنان که، حا شا ، حاشا/ که هرگز از مرگ هراسیده باشم/

هراس من باری/ همه از مردن در سرزمینیست/ که مزد گورکن در آن/ از آزادی آدمی افزونتر باشد/

**اشعار شاملو قریب به مضمون است

+ نوشته شده در  ساعت 2 AM  توسط  قائمی  | 

پــــــــــــــــــرواز

پرندگانی که پرواز را تجربه می کنند. واقعیت خاک را بر قانون جاده ها ترجیح میدهند. و آنکس که پرواز را در من تکرار می کند، چیزی جز شگفتی یک روح و یک جسم نیست.عصیان روحی در ژ رفنای مدهش خوابنامه تمدن ، پرنده ای می کوبد نبض زندگی را ، و پرواز همیشه داستان تازه ایست، در برابر رخوت خواب قرون

آن پرنده شاید بر شاخسار احساسم نشسته بود. چه ناباورانه و چه کودکانه زندگی را از دستان رنجورم طلب می کرد. و چه بیدریغ سفره بی نانش را گشوده بود بر آستان گرسنگی این احساس.با چشمانی که هنوز تبسم را بر دروازه تزویر مصلوب نکرده بود. و چه ساده، سادگی عریان جسمش را همچون شرم نخستین به آینه خیالم سپرد.

چه ناباورانه با خنده ای در گلو، و چه ناباورانه با بغضی به لب .

 

+ نوشته شده در  ساعت 8 PM  توسط  قائمی  | 

مــــــــــــــرداب

پایان راه تالاب بود. مرداب و شاخه های وهم درختان/ هراس نهفته سایه ها / بیهودگی در درک و کشف آنکس که شایسته بود. همسفری باشد/چرا که من اینگونه خواسته بودم. یا تو آنگونه بودی که باید/و من غافل از حقیقتی ساده که عشق نیز نوعی خود خواهیست/ و این خواستن برای خود است/ در حصار فکر و اندیشه/ چرا که از یاد برده بودم، این خواستن مالکیت است. فراتر از مرزهای تنت/ سودای سودی است به آرامش جان / محملی در خیال ، دستاویز خلسه هستی / بهنگامی که علفهای این مرداب هماغوشی سکوت را در پستوی ذهنشان به تماشا نشسته اند.َ

پ.ن: برداشت آزاد است.

+ نوشته شده در  ساعت 11 PM  توسط  قائمی  | 

مهتـــــــــاب

یک تکه ابر

             یک قطعه شعر

                             چشمه ای زلال

آرامش را می توان دید

                           رنج را

اما مهتاب ،

           اما ماه را

در پنجرهء کوچک زندان دیدن

لبخند کریهی ست

بر چهرهء آسمان

+ نوشته شده در  ساعت 11 PM  توسط  قائمی  |