دوم مرداد- سالمرگ شاملو
بامداد، کودکی زاده شده بود. که قطعنامه صادر می کرد.هول و هراسش همه گفتن بودو گفتن،
به شوقی کودکانه. قطعنامه ای برای زندان شعر/با زنجیرها ی گرانش/ زنجیر الفاظ/ زنجیر قوافی/
کودکی چنین، در هوایی تازه، در میان آلاچیق های ترکمن ، زخم قلب آبایی را می شست و
زیر پنجره در کنار درخت یاس پیر، مرگ وارتان را زمزمه می کرد. تا غم عموهایش را ، نه به خاطر
همه انسانها/ به خاطر نوزاد دشمنش شاید/ فراموش کند.
در میان باغ آینه ایستاده بود. و بانوی پر غرور باران را می دید/در آستانه نیلو فرها/ که از سفر
دشوار آسمان باز می آمد/ و چون آینه را اندیشید. آیدا در آن نشسته بود. و می خندید که ،
در فراسوی پیکر هایمان/ با من وعده دیداری بده/
آیدا، درخت و خنجر و خاطره، را در بغل داشت. که وانهاد و دردی مشترک را آواز کرد. چرا که
صدای ققنوسی در باران را شنیده بود.که می خواند.خدای را / مسجد من کجاست/ ای نا خدای من/
خسته از سفر، خسته از شک، خسته ازیقین،در پی تکیه گاهی، جریان باد را پذیر فتن/ و عشق را/
که خواهر مرگ است/
آنگاه چو ابراهیم در آتش شدو تکرار کنان که، حا شا ، حاشا/ که هرگز از مرگ هراسیده باشم/
هراس من باری/ همه از مردن در سرزمینیست/ که مزد گورکن در آن/ از آزادی آدمی افزونتر باشد/
**اشعار شاملو قریب به مضمون است
