با من وعده دیداری بنه
در زندگی لحظاتی هستند/ خارج ار ظرف زمان/لحظاتی پیوسته تا ابدیت/
لحظاتی چون مه ای نشسته / بر پیکر قریه ای خاموش/
لحظاتی که سنگینی بار همه زندگی بر دوش آنهاست/
و پنجشنبه از این دست بود.
سعی میکرد/ صدایش نلرزد/ آرام و شمرده گفت/که یک هفته ایست
در بیمارستان بستریست/صدایش طنین گلوله بود و انفجار/
و خس خس سینه اش/ باز مانده زخمی کهنه از جنگ/
قول دادم . فردا به دیدنش بروم
و فردا آوار همه آن لحظات بود. چرا که وقتی که رسیدم. او نبود.
و زمزمه ای بر بسترش جاری که
<< در فراسوی مرز های تنت/ با من/ وعده دیداری بنه>>

منبع عکس احتمالا سایت فانوس است