ســالــمــرگ فـــروغ
ایکاش زندگی هم می توانست تمامیت عاطفه باشد. تمامیت عشق، همچون احساس نسیم گونه فروغ.
ایکاش سرود زندگی می توانست فروغی باشد.همچون وجود روشن فروغ در برابر اجتماع مشوش انسان.
با فروغ می توان از کوچه های شرم عشق گذشت.از کوچه های خاطره انگیز کودکی و لمس کردخونی را
که از شقیقه های مضطرب و دوست داشتنی او فواره می زند.بهنگامی که چشمان عشق کودکانه اش را
با دستمال تیره ...........
و میتوان سفر کرد. از چهار گوشه دیوار به فصل رویش عصیان
و تماشا کرد زنی تنها را در آستانه فصل سرد
زنی که گونه هایش را با شمعدانی رنگ می کند
زنی که دلش برای باغچه می سوزد
زنی که با مرگ خویش از تو می خواهد
که ایمان بیاوری به آغاز
فصل سرد.
